طبقات نیازها:

  ۱٫نیازهای شهرت/ مقام:

نیاز به شایسته به حساب آمدن در فعالیتهای حرفه­ای، اجتماعی، شغلی، یا تفریحی. نیاز به دست آوردن موقعیت اجتماعی یا شغلی که خبره­تر یا بهتر از دیگران پنداشته شویم.

  1. نیازهای محافظت/ وابستگی:

نیاز داشتن فرد یا گروهی که برای پیشگیری از ناکامی یا تنبیه، یا فراهم آوردن شرایط برآورده شدن نیازهای دیگرمان، به نفع ما عمل کنند (همان منبع).

  1. نیازهای تسلط:

نیاز هدایت و کنترل کردن اعمال دیگران، از جمله اعضای خانواده و دوستان، نیاز به اینکه هر اقدامی که توسط دیگران صورت می­گیرد همان باشد که ما توصیه می­کنیم.

  1. نیازهای استقلال:

نیاز تصمیم­گیری توسط خودمان و متکی بودن بر خودمان، نیاز پرورش دادن مهارتهایی که بدون پا در میانی دیگران به طور مستقیم به ارضاء برسیم.

  1. نیازهای عشق و محبت: نیاز به اینکه دیگران ما را بپذیرند و دوستمان بدارند.
  2. نیازهای آسایش جسمانی: نیاز به خشنودی جسمانی که با دستیابی به امنیت در ارتباط باشد (شولتز و شولتز، ۲۰۰۵، ترجمه­ی سید محمدی، ۱۳۹۱).

 

۲-۲-۱۰ نیازهای روانشناختی از دیدگاه اریک فروم[۱]:

سایق دست یافتن به امنیت و گریختن از تنهایی و سایق مغایر برای آزادی و آفریدن خود، همگانی هستند. همه­ی اشتیاقها و هوسهای انسان به وسیله­ی تضاد این سایقها تعیین می­شوند. این تضاد در شش نیاز بنیادی انسان آشکار می­شود.

  1. نیاز به وابستگی:

از گسیخته شدن پیوند­های اولیه­ی ما با طبیعت ناشی می­شود. به خاطر خاصیتی که نیروهای عقل و تخیل ما دارند، از جدایی خود از طبیعت، از ناتوانی نسبی­مان، و از مطلق بودن تولد و مرگ آگاه هستیم. چون رابطه­ی غریزی خود با طبیعت را از دست داده­ایم، باید برای ایجاد رابطه­ی جدید با دیگران، عقلمان را به کار گیریم. بهترین راه برای دستیابی به این رابطه از طریق عشق بارآور است که شامل غمخواری، مسئولیت، احترام و دانش است. با عشق ورزیدن، به رشد و شادی دیگران علاقمند می­شویم. به نیازها و احترام آنها پاسخ می­دهیم و آنها را به گونه­ای که واقعاً هستند می­شناسیم. ناتوانی در ارضای نیاز به وابستگی، به خود شیفتگی می­انجامد. افراد خودشیفته نمی­توانند دنیا را در شرایط عینی درک کنند. تنها واقعیت برای آنها، دنیای افکار، احساسها و نیازهای خود آنها است. از جائی که آنها صرفاً بر خودشان تمرکز دارند، نمی­توانند با دیگران رابطه برقرار نموده یا با دنیای خارج کنار بیایند (شولتز و شولتز، ۲۰۰۵، ترجمه­ی سید محمدی، ۱۳۹۱).

  1. نیاز به تعالی

به نیاز فراتر رفتن از حالت نافعال حیوانی گفته می­شود، حالتی که به خاطر توانایی عقل و تخیل­مان نمی­توانیم با آن ارضاء شویم. ما نیازمند آن هستیم که افرادی خلاق و بارآور شویم. در قانون آفرینش، چه آفریدن زندگی باشد یا آفریدن اشیای مادی، هنر یا اندیشه­ها، از حالت حیوانی فراتر رفته و به حالت آزادی و هدفمندی وارد می­شویم. اگر جلوی نیاز خلاق گرفته شود، ویرانگر خواهد شد، این تنها راه به خلاقیت است. ویرانگری و خلاقیت، گرایشهای فطری هستند که نیاز به تعالی را برآورده می­کنند. البته، خلاقیت گرایش غالب است (همان منبع).

  1. ۳. نیاز به ریشه دار بودن:

نیاز به ریشه دار بودن نیز حاصل از دست دادن پیوند­های اولیه­ی ما با طبیعت است. چون تنها و جدا مانده­ایم، باید ریشه­های جدیدی در روابطمان با دیگران ایجاد کنیم تا جای ریشه­های قبلی در طبیعت را بگیرد. احساسهای خویشاوندی، ارضا کننده­ترین ریشه­هایی هستند که می­توانیم آنها را پرورش دهیم. جزعی­ترین شیوه­ای که دستیابی به ریشه­دار بودن را برآورده می­سازد، حفظ کردن پیوند­های کودکی با مادر، بوسیله­ی چسبیدن به امنیت کودکی است. این گونه پیوند­ها می­توانند به فراتر از رابطه­ی والد-کودک تعمیم یابند و جامعه و ملت را در بر گیرند (شولتز و شولتز، ۲۰۰۵، ترجمه­ی سید محمدی، ۱۳۹۱).

  1. ۴. نیاز به هویت:
  عوامل فردی و خانوادگی مؤثر بر خشونت و بد رفتاری

فروم پیشنهاد کرد که مردم به عنوان افرادی بی نظیر، به احساس هویت نیاز دارند. چندین راه برای برآوردن این نیاز وجود دارد. شخص می­تواند استعداد­ها و توانائیهای بی­همتای خود را پرورش دهد یا اینکه می تواند به یک گروه، مثلاً، یک فرقه­ی مذهبی، اتحادیه یا ملت، گاهی اوقات تا حد همنوایی، وابسته شود. فروم خاطر نشان ساخت که همنوایی، شیوه­ی ناسالمی برای ارضای نیاز به هویت است، زیرا هویت شخص از آن به بعد، تنها با ارجاع به ویژگی­های گروه توصیف می­شود و نه ویژگی­های خود. بنابراین خود، خودی عاریه­ای می­شود و نه خود واقعی.

۵٫نیاز به چارچوب درک وضعیت و هدفی برای ایثار:

این نیاز از نیروی عقل و تخیل ما ناشی می­شود که به چارچوبی برای معنادار ساختن پدیده­های دنیای بیرونی نیاز دارد. ما باید دیدگاهی با ثبات و منطقی را از محیط­مان پرورش دهیم که در قالب آن، آنچه را که در اطرافمان می­گذرد درک کنیم. این چارچوب درک وضعیت می­تواند بر پایه­ی ملاحظات منطقی یا غیر منطقی باشد. چارچوب منطقی، ادراکی عینی از واقعیت را فراهم می­آورد. چارچوب غیرمنطقی، شامل دیدگاهی ذهنی است که سرانجام پیوند ما را با واقعیت قطع می­کند. علاوه بر چارچوب درک وضعیت، به هدفی غایی نیاز داریم که ایثار کنیم و از طریق آن بتوانیم معنا بیابیم و احساس هدایت شدن کنیم (همان منبع).

 

  1. نیاز به برانگیختگی و تحرک:

نیاز به برانگیختگی و تحرک به سایقی برای تحریک کردن محیط بیرونی اشاره دارد که می­توانیم در آن با حداکثر هوشیاری و فعالیت عمل کنیم. برای اینکه مغز عملکرد بهینه­ی خود را حفظ کند به سطح خاصی از تحریک نیاز دارد. بدون چنین برانگیختگی، ادامه دادن درگیری با زندگی روزمره را دشوار خواهیم یافت.

اینکه این نیازها­ی روانشناختی با چه شیوه­هایی ارضاء شوند به شرایط و فرصتهای فرهنگی و اجتماعی ما بستگی دارد. بنابراین، شیوه­ای که ما با جامعه سازگار می­شویم و یا با آن کنار می­آییم، عبارت است از سازشی که بین نیازها و محیط­مان برقرار می­کنیم (شولتز و شولتز، ۲۰۰۵، ترجمه­ی سید محمدی، ۱۳۹۱).

 

۲-۲-۱۱ نیازهای روانشناختی ارگانیزمی[۲]:

نیازهای روانشناختی (خودمختاری، شایستگی، ارتباط)[۳]، گاهی نیازهای روان­شناختی ارگانیزمی نامیده می­شوند. نظریه ارگانیزمی نام خود را از اصطلاح ارگانیزمی، می­گیرند که منظور از آن موجود زنده­ای است که با محیط خود تبادل فعال دارد (دسی و ریان، ۲۰۰۰).

این نیازها یعنی خود­مختاری، شایستگی، و ارتباط وابسته به هم هستند. ارتباط صمیمانه و پذیرش متقابل، موجب افزایش خود­مختاری، احساس خود­مختاری در انجام دادن تکالیف باعث افزایش شایستگی، و شایستگی، موجب احساس پذیرش و وابسته بودن به محیط و افراد می­شود (اوردان و اسچونیفلدر[۴]، ۲۰۰۶).

به این موضوع فکر کنید که که چرا افراد دوست دارند ورزش کنند و مهارت­های خودشان، مانند راه رفتن، خواندن، شنا کردن، رانندگی، دوست­یابی، و صدها توانایی دیگر را پرورش دهند؟ این توانایی­ها تا اندازه ای به صورت رسشی، اما عمدتاً از طریق فرصت­ها و توصیه­های محیط پدیدار می­شوند. نیازهای روان­شناختی ارگانیزمی، انگیزش لازم را که از این ابتکار عمل و یادگیری حمایت می­کند، تأمین می­نمایند (وایت[۵]، ۱۹۵۹).

  مبانی نظری سازگاری از نظر روانشناختی

۱.خود­مختاری:

رفتار زمانی خود­مختار است که تمایلات، ترجیهات، و خواسته­های ما فرآیند تصمیم­گیری ما را برای انجام دادن یا انجام ندادن فعالیتی خاص، هدایت کنند. وقتی نیروهای بیرونی، ما را وادار می­سازند به شیوه­ی خاصی فکر، احساس، یا رفتار کنیم، خود­مختار نیستیم، یعنی رفتارمان را دیگران تعیین کرده­اند. رفتار زمانی خود­مختار است که با احساس اراده و داشتن فرصت انتخاب در تصمیم گیری برای شروع کردن و تنظیم یک رفتار همراه باشد (گاگنی و دسی[۶]، ۲۰۰۵).

خود­مختاری، احساس اختیار و اراده داشتن در انجام کار است، نوعی تمایل ذاتی برای تجربه­ی رفتاری که خود شخص آن را ترتیب داده است (شلدون، ریان و رایس[۷]، ۱۹۹۶).

نیاز به خود­مختاری عبارت است از تمایل به خود­آغازگر بودن در انجام فعالیت­ها و علت و منشأ رفتار خود بودن، به جای تحت کنترل عوامل بیرونی بودن (بلانچارد، آمیوت، پریویت، والرند و پروونچر[۸]،۲۰۰۹). وقتی تصمیم می­گیریم چه کاری را چگونه و چه موقع انجام دهیم، ما در واقع می­خواهیم این تمایلات ما رفتارمان را تعیین کنند نه یک محیط کنترل­کننده (شیخ الاسلامی و خیر[۹]، ۲۰۰۶). خود مختاری اشاره به تمایل فرد برای پیگیری آزادانه خود و نقش خواست و اراده­ی فرد در انجام کار است (روکا[۱۰] و گاگنی، ۲۰۰۸) .

خود­مختاری زمانی است که فرد خود را، علت و دخیل در پیامد­های کار خود می­داند (بایوئر و مولدر[۱۱]، ۲۰۰۶).

سه ویژگی تجربه، دست به دست هم می­دهند تا تجربه­ی ذهنی خود­مختاری را توصیف کنند: درک منبع علیت، درک انتخاب، و اراده. درک منبع علیت، به آگاهی فرد از منبع علیتی اعمال با انگیزه­اش اشاره دارد. درک منبع علیت، در یک پیوستار دو قطبی، از درونی تا بیرونی گسترش دارد. این پیوستار نشان می­دهدکه آیا فرد تصور می­کند رفتارش را منبع شخصی آغاز کرده یا منبع محیطی. برخی برای متمایز کردن فردی که رفتارش از منبع علیت درونی ناشی می­شود و کسی که رفتارش از منبع علیت بیرونی سرچشمه می­گیرد، از اصطلاحات مبتکران وآلت دست­ها استفاده می­کنند .هر چه فرد منبع علیت عمل خود را درونی­تر ببیند احساس می­کند از بین چندین انتخاب می­تواند دست به انتخاب بزند و برای انجام کارهای خود تحت فشار نیست و آن­ها را از روی اراده انجام می­دهد، احساس خود­مختاری بیشتری خواهد داشت (پنتریچ و شانک[۱۲]، ۲۰۰۹).

اراده، میل به انجام دادن فعالیتی بدون احساس فشار است. اراده بر این موضوع متمرکز است که افراد هنگام انجام دادن کاری که می­خواهد انجام دهند و هنگامی که از کاری که نمی­خواهند انجام دهند خودداری می­کنند، چقدر احساس می­کنند آزاد یا مجبور هستند. در صورتی اراده بالا است که وقتی فرد کاری را انجام می­دهد اعمال او کاملاً مورد تأیید خود است. یعنی در اصل بگوید: من آزادانه دوست دارم این کار را انجام دهم (ریان، کاستنر[۱۳] و دسی، ۱۹۹۱).

درک انتخاب به موقعی اشاره دارد که در شرایط محیطی­ای قراربگیریم که امکان تصمیم­گیری به ما بدهد و چندین فرصت انتخاب کردن در اختیارمان بگذارد. وقتی در شرایط محیطی­ای قرار بگیریم که به طور انعطاف ناپذیری­ما را به سمت اعمال تعیین شده سوق دهد، احساس التزام می­کنیم که بر عکس درک انتخاب است (ریو، نیکس و هام[۱۴]، ۲۰۰۳).

  مفهوم شناسی مهارت های مدیریتی از دیدگاه روانشناختی

شایستگی:

شایستگی نیازی روان­شناختی است که برای دنبال کردن چالش­های بهینه و به خرج دادن تلاش لازم برای تسلط یافتن بر آنها، انگیزش فطری تأمین می­کند. چالش­های بهینه، چالش­های متناسب با رشد هستند، اما فقط برخی از جنبه­های مدرسه، کار، یا ورزش­ها، مهارت­های فرد را در حدی می­آزمایند که با سطح مهارت یا استعداد فعلی او متناسب باشند (ریو، ۲۰۰۵، ترجمه­ی سید محمدی، ۱۳۹۰).

نیاز به شایستگی عبارت است از نیاز به توانایی در انجام تکالیف چالش برانگیز و موثر بودن در تعامل با محیط (جانستون، فینی[۱۵]، ۲۰۱۰).

روکا و گاگنی (۲۰۰۸) ادراک شایستگی را شبیه به خود کارآمدی بندورا (۱۹۸۶) می­دانند که به معنای قضاوت فرد در مورد توانایی انجام یک عمل مشخص است. شایستگی به عنوان احساس اثر بخشی و موثر بودن روی محیط (دسی و ریان، ۲۰۰۰) و به دست آوردن پیامد های مثبت از آن (وایت، ۱۹۵۹) است.

ادراک شایستگی به معنای توانایی فرد برای انجام تکالیف است و اینکه تا چه حد توانایی فرد در رسیدن به اهداف مورد نظر نقش دارد (بایوئر و مولدر، ۲۰۰۶).

برای ارضاء نیاز به شایستگی، فرد بازخورد مثبت نیاز دارد. این بازخورد می­تواند بوسیله خود تکلیف (انجام موفقیت­آمیز یک تکلیف)، خود فرد (مقایسه عملکرد فعلی با قبلی) و دیگران (تحسین) داده شود (ریو، ۲۰۰۵، ترجمه­ی محمدی، ۱۳۹۰).

ارتباط با دیگران:

نیاز به ارتباط با دیگران عبارت است از نیاز افراد به اینکه احساس کنند با دیگران رابطه داشته و از جانب آن­ها حمایت می­شوند (جانستون و فینی، ۲۰۱۰). همه افراد تعامل اجتماعی، روابط گرم و صمیمی را دوست دارند (وی، شافر، یانگ و زاکالیک[۱۶]، ۲۰۰۵).

ادراک ارتباط به عنوان شکلی از تأثیرات اجتماعی است و به معنای ارتباط با کسانی است که برای فرد اهمیت دارند و یا از او حمایت می­کنند (روکا و گاگنی، ۲۰۰۸). این نیاز متوجه به پیوند با دیگران و دریافت حمایت از جانب افراد مهمی چون رئیس، والدین، معلمان و یا دوستان و همکاران است. ارتباط با دیگران زمینه اجتماعی درونی سازی را فراهم می­کند، فرآیندی که از طریق آن فرد ارزش­های بیرونی را به درونی تبدیل می­کند (ریو، ۲۰۰۵، ترجمه­ی محمدی، ۱۳۹۰).

ارتباط با دیگران، تمایل به ارتباط داشتن با دیگران، دوست داشتن و حمایت کردن دیگران و همچنین دوست داشته شدن و حمایت شدن از سوی دیگران است (بامیسترو لیری[۱۷]، ۱۹۹۵؛ بالبی[۱۸]، ۱۹۵۸؛ ریان، ۱۹۹۳؛ به نقل از دسی و ریان، ۲۰۰۰).

[۱].Erick Fromm

Psychological needs of the organism.1

Autonomy, competence, communication.2

Urdan , & Schoenfelder.3

white.1

[۶]. Gagne, & Deci

[۷] Sheldon, Ryan, & Reis

[۸]. Blanchard, Amiot, Perreault, Vallarand , & Provencher

Shaikholeslami, & Khayyer.5

Roca.6

Bauer, & Molder.7

[۱۲].Pintrich, & schunk

Ryan, Koestner, & Deci.2

Reeve, Nix, & Hamm.3

[۱۵].Jonston, & Finney

[۱۶].wei, Shaffer, young, & zakalik

[۱۷].Baumeister, & leary

[۱۸].Bawlby