پرخاشگری از دیدگاه پژوهشهای رفتاری:

رفتارشناسان پرخاشگری را در چهارچوب وسیعتر، نظریه تکامل مورد توجه قرار دادند. آنها می پرسند مفهوم واکنشهای رفتارهای پرخاشگرانه چیست وچرا موجودات پتانسیل پرخاشگری دارند. اهمیت پرخاشگری برای دفاع از حیات وطول بقا برکسی پوشیده نیست. موجودات با پرخاشگری از قلمروی خویش و بچه های خود دفاع می کنند. علاوه بر این، با پرخاشگری موقعیت اجتماعی خودرا برای حفظ امتیاز بدست آوردن غذای بیشتر وپناهگاه بهتر در درون گروه تثبیت میکنند. بنابراین طبق نظر پژوهشگران رفتاری، پرخاشگری یه کشانندۀ مهم زندگی است نه یک کشانندۀ ویران کننده. به اعتقاد فروید، باتوجه به اینکه پرخاشگری شانس زندگی را زیاد می کند، موجوداتی که پرخاشگری آنها بیشتر است، شانس بقای نسل آنها افزایش می یابد.که باعث آمادگی پرخاشگری پایدار می شود. در نتیجه پرخاشگری یک حالت تحریک درونی می گردد.

به عقیدۀ هورنای، پرخاشگری وسیله ای است که آدمی برای حفظ وحراست به کار می برد.اگر جوانان در خانه ای بزرگ شوند که امنیت، احترام، اعتماد حاکم باشد، دچار پرخاشگری نخواهند شد(والاس[۱]،۲۰۰۰).

نظریۀ واکنش به رویداد آزارنده:

این نظریه نشان می دهد که رویارویی باوقایع آزارنده منجر به اثرات منفی می شود واین احساسات به نوبۀ خود وبه صورت مختار گرایش به سمت پرخاشگری ویا فرار و گریز را فعال میکند و به همان نسبت عکس العملهای فیزیولوژیایی وافکار یاخاطره ها با این تجربه ها ارتباط دارند. بنابراین پرخاشگری آشکار به عوامل گوناگونی وازجمله درجۀ بالای افکار وشناخت ها بستگی دارد(شهریاری،۱۳۷۶).

رقابت وپرخاشگری:

رقابت نیز می تواند ناکام کننده باشد. چرا که غالباٌ تنها یکی ازدو رقابت کننده، برنده می شوند وهر طرف ، دیگری را تهدید به شکست می کند و شکست فیزیکی ناکامی قابل پیش بینی است. (ترون براین)عقیده دارد رقیب، حتی ممکن است به طور عال سد راه تلاشهای آدم شود ویا دست کم به پرخاشگری جزئی می انجامد.برخلاف نظر فروید و لورنز ودیگران، رقابت عملاٌ ممکن است بسیار بیشتر، پرخاشگری آفرین باشد. تازمینه ساز تخلیۀ انرژی پرخاشگرانه گردند، زیرا غالباٌ رقابت به معنای آن است که بازنده ای درکل خواهد بود(خداپناهی،۱۳۸۰).

تهییج وتحریک وپرخاشگری:

بر اساس بحثهای قبلی، اگر بازیکنی در حالت تهیج یا تحریک زیاد قرار گرفته ومحرکهای مربوط به پرخاشگری نیز در محیط ورزش وجود داشته باشد، به احتمال قوی پاسخ پرخاشگرانه بروز خواهد کرد. ورزشکارانی که در حالاتی از تحریک یا تهییج زیاد قرار دارند، تحت چنین شرایطی خشونت مربی ورفتارهای نامعقول تماشاگران نیز می تواند باعث بروز رفتارپرخاشگری از سوی بازیکن شود(رحمانی نیا،۱۳۸۰).

درد وپرخاشگری:

درد بدنی، روشن ترین نمونۀ یک محرک بیزاری آور است ودرشرایط مناسب می تواندپرخاشگری آفرین باشد. اگر دوجانور در قفس زندانی شوند وضربات بدنی یاالکتریکی دردناکی به آنها وارد شود غالباٌ به جان یکدیگر می افتند. البته جانورانی که درد می کشند، همیشه باپرخاشگری آشکار واکنش نشان نمی دهند. برخی از جانوران جوان درحال دردکشیدن تنها زمانی می جنگند که قبلاٌ جنگیده باشند. بسیاری از حیوانات نیز فرار را بر هرنوع پرخاشگری آشکار ترجیح می دهند.بیشترین احتمال رخ دادن پرخاشگری هنگامی است که قربانی مناسبی در دسترس باشد(ستوده،۱۳۷۸).

تفاوت جنسی وسنی در پرخاشگری:

معمولاٌهرچه کودکان بزرگتر می شوند، کمتر دست به رفتارهای پرخاشگرانه می زنند، زیرا می توانند با بیان کلامی، به خواسته های خود دست یابند. لازم به ذکر است، چنانچه کودکان در سنین مدرسه رفتارهای پرخاشگرانه ازخود نشان می دهند، غالباٌ این نوع رفتار از نوع خصمانۀ آن خواهد بود. به نظر می رسد که میزان پرخاشگری هم برای پسران ودختران به یک اندازه ثابت است وبرای هر دوجنس، ثبات در طول دوره های زمانی کوتاه تر بیشتر است. چنانکه زمان بین مراحل سنجش افزایش می یابد، میزان ثبات کم می شود. کودکانی که از ابتدا پرخاشگر نباشند درآینده هم کمتر رفتارهای پرخاشگرانه از خود نشان می دهند(سلحشور،۱۳۷۸).

شکل، سبک، دفعات تکرار وشدت پاسخهای پرخاشگرانۀکودک به میزان وسیعی با یادگیری اجتماعی وتجربیاتش بستگی دارد. اجتماع به طفل می آموزد، چگونه پرخاشگری خودش را ظاهر می سازد. در اکثر جوامع پسرها بیشتر از دخترها تشویق به نشان دادن خشونت وپرخاشگری می شوند. غالب والدین انتظار دارند پسرهایشان در زد وخورد با اطفال دیگر پیروز شوند، از این رو در دورۀ دوم کودکی پسرها به مراتب خشن تر وستیزه جو تر از دخترها هستند.حملات جسمانی، نزاع، پرخاشگری، دروغگویی، تخریب وجسارت در پسرها به مراتب بیشتر از دخترهاست. هر قدر سن پسربالاتر رود، تفاوت بیشتری در رفتار پرخاشگرانه در مقام مقایسه با دختر نشان می دهد(عظیمی،۱۳۸۰).

پسرها معمولاٌ نگران پیامدهای رفتارهای پرخاشگرانه خود با سایر دوستان و هم سن وسالان خودنیستند. این بدان دلیل است که آنها کمتر از دختران به دوستی های انفرادی خود اهمیت می دهند وبیشتر درجمع هستند. با وجود اینکه پسران رفتارهای خشونت آمیز بیشتری ازخودنشان می دهند، ولی راحت تر خشم خود را بیان می کنند وتجربه می اندوزند، این تفاوت درغالب فرهنگها وتقریباٌ درهمۀ سنین قابل مشاهده است.پسران بیشتراز دختران پرخاشگری بدنی ولفظی دارند.به خصوص زمانیکه مانعی موجب بازی کردن آنها بشود(عظیمی،۱۳۸۰).

دختران درمقایسه باپسران گرایش کمتری به تقلید رفتارهای پرخاشگرانه از خود نشان
می دهند، مگرآنکه به دلیل پرخاشگری تقویت وتشویق شوند(عظیمی،۱۳۸۰).

اختلاف سطح پرخاشگری بین پسرها ودخترها می تواند براساس یک مؤلفه جسمانی به نام تستوسترون توضیح داده شود. یعنی بین سطح تستوسترون وپرخاشگری پسرها ودخترها درکودکی ارتباط وجود دارد. البته این ارتباط به این معنا نیست که تستوسترون به صورت مستقیم علت پرخاشگری است. کوی وداج(۱۹۹۸)، بیان می کند که یکی ازفرایندهای جسمانی که به نظرمی رسد به طور غیرمستقیم باعث شود که یک بچه به نسبت بقیه بچه ها بیشتر پرخاشگر باشد شامل اختلاف درسطوح نوروترنسمیترها(کاهش عملکرد سروتونن با رفتار پرخاشگرانه در ارتباط است) واختلاف در فعالیت سیستم عصبی است(حسینی،۱۳۸۴).

چه چیزاین تفاوتهای جنسیتی راتوجیه می کند؟زیست شناسی ویادگیری هردو دخالت دارند. بعضی معتقدند که میزان تفاوتهای جنسیتی در میان انسانها وتقریباٌ تمام موجودات، از شواهد مهم درتأثیر وجود عوامل زیست شناختی است. در واقع شاید عاملی زیست شناختی سبب شود که بعضی از پسر بچه ها آمادگی یادگیری یک رفتار پرخاشگرانه را داشته باشند ولی درحال حاضر دانشمندان وجود چنین سیستم زیست شناختی را ثابت نکرده اند. گروهی از محققان درتحقیقات خودروشن
کرده اند، پسران به سه دلیل عمده بیشتر از دختران درتعامل های خانوادگی دست به رفتارهای پرخاشگرانه می زنند.

  مرجع آگهی و نیازمندیها : سایت دو فانوس

اول اینکه پسران درمقایسه بادختران، بیشتر ازسوی والدین خود به خاطر رفتارهای پرخاشگرانه تنبیه می شوند، که این مهم باعث می گردد، همین شیوه وراهبرد را در رابطه بادیگران داشته باشند. دوم اینکه پاره ای از والدین حساسیت بیشتری به رفتارهای پرخاشگرانۀ دختران دارند، درحالی که همین رفتارها را پسرها داشته باشند، با بی اعتنایی ازکنار آن می گذرند وآن راجدی نمی گیرند، ودر نهایت سوم اینکه پسران درمقایسه با دختران درمورد رفتارهای پرخاشگرانه خود کمتر احساس گناه می کنندوانتظار دارندبه خاطر رفتارهای پرخاشگرانه مورد سرزنش والدین واقع نشوند(امجدی فر، به نقل ازتبارکی،۱۳۸۵ ).

نحوه تظاهر به پرخاشگری:

با توجه به نوع پرخاشگری بروز آن متفاوت است. یک نکته در مورد کودکان پرخاشگر بسیار جالب است وآن این که معمولاٌ در ابراز پرخاشگری شیوه های نوینی خلق می کنند وبه همین دلیل نمی توان به راحتی چگونگی بروز پرخاشگری را در آنان پیش بینی کرد. ممکن است کودکی به جای
عکس العمل مستقیم و رو در رو، اسباب بازیها را بشکند یا لباسها راپاره کند. هرچند که درسنین پیش دبستانی شروع می شود و با بالا رفتن سن افزایش می یابد. دربرخی ازکودکان، پرخاشگری حد و مرزی ندارد وکارهای تخریبی آنان با احساس گناه آشکار همراه نیست. بعضی از این کودکان به شدت خشن وبی رحم می شوندوهرگز احساس اضطراب وپشیمانی نمی کنند وبه نظر می رسد که واقعاٌ فاقد خصیصه هم دردی وانسان دوستی هستند.

قابل توجه است که رفتارهای پرخاشگرانه برخی ازکودکان، فقط درمحیط خانه ویا به عکس، فقط در محیط مدرسه مشاهده می شود، این پرخاشگری را اصطلاحاٌ«پرخاشگری واکنشی» می گویند(شیخ پور،۱۳۸۶).

کنترل پرخاشگری

کنترل پرخاشگری از دیدگاه زیست شناختی وغریزی بودن پرخاشگری :

نظریه پردازانی که معتقدند پرخاشگری، غریزی ویک ویژگی زیستی انسان است، طبعاٌ با دیدی بد بینانه به امکان کنترل رفتار پرخاشگرانه می نگرند. فروید عنوان می کند که احتمالی وجود ندارد که ما بتوانیم تمایلات پرخاشگرانۀ انسانی را واپس برانیم، اما دو شیوه پیشنهاد کرده است که تامدتی امیدبخش است. یکی درسطح بین المللی که عبارت است از تشکیل مجموعه ای از نیروها که بتواند نیروهای پرخاشگرانۀ قدرتهای بزرگ را کنترل کند ودیگری درسطح فردی که رشد فراخود یعنی وجدان فردی می تواند به عنوان عاملی برای محدود کردن تمایلات پرخاشگرانه درونی مفید باشد. به علاوه نو فرویدی ها برای کنترل پرخاشگری، شرکت درفعالیتهای پرخاشگران، قابل قبول اجتماعی چون ورزش را مفید می دانند(کریمی،۱۳۸۰).

کنترل پرخاشگری از دیدگاه یادگیری اجتماعی

این گروه در مورد امکان کنترل پرخاشگری نسبت به بقیه دیدگاهها خوش بین ترند. چراکه معتقدند عوامل محیطی آموختن ونگهداری رفتارهای پرخاشگرانه را می توان کنترل کرد. تغییرات مناسب درموقعیتهای محیطی وازبین بردن زمینه های موجود پرخاشگری می توانند باعث کاهش در پرخاشگری وخشونت شوند. درچهارچوب نظریه های یادگیری شیوه های زیر برای کنترل پرخاشگری پیشنهاد شده است:

تنبیه فرد پرخاشگر:

بعضی ازمحققان پیشنهاد کرده اندکه تنبیه یا تهدید به تنبیه نیز می تواند به عنوان کاهش دهنده رفتار پرخاشگرانه مورد استفاده قرار گیرد. البته تنبیه شدید به علت اینکه متابعت می آورد وزشتی پرخاشگری رادر شخص درونی نمی کند، روش مطلوبی نیست.اما تنبیه ملایم چون توجیه بیرونی کافی برای شخص فراهم نمی کنداحتمال بیشتری دارد که نگرش فرد رانسبت به پرخاشگری تغییر دهد(باس[۲]،۱۹۹۰).

پوزش وعذرخواهی  :

عذرخواهی وپوزش به مقدار زیادی ازشدت عصبانیت آدمی کم می کند. البته عکس العمل مابستگی زیادی به ماهیت عذرخواهی های طرف مقابل دارد. مثلاٌ مطالعات نشان داده است که اگر منبع عذرخواهی را به گردن عوامل محیطی بیندازد، احتمالاٌمؤثرتر واقع می شود، تازمانی که به خودش یا شمانسبت دهد(کریمی،۱۳۸۰).

استدلال:

این شیوه شامل ارائه مجموعه ای از استدلالها درمورد خطرات و عواقب پرخاشگری باخودپرخاشگر یاقربانیان پرخاشگری است. این  شیوه حتی می تواند در پیشگیری ازپرخاشگری درافرادی که هنوز پرخاشگری نشان نداده اند، مؤثرواقع شود. همچنین میزان متقاعد کننده بودن استدلال در این زمینه نقش مهمی دارد (شهریاری،۱۳۷۶).

تنبیه الگوهای پرخاشگر:

تنبیه شخص دیگرهدف است. بالاخص استدلال شده است که ممکن است پرخاشگری را با عطف توجه کودک به نمونه وسرمشق پرخاشگرکه سرنوشتی نافرجام دارد کاهش داد. درآزمایشهای انجام شده توسط آلبرت بندورا مشخص شد کودکانی که به تماشای فیلمی پرداختند که درآن شخص پرخاشگر تنبیه شد، رفتار پرخاشگرانه خیلی کمتری داشتند(بناب،۱۳۷۴).

 

 

آموزش مهارتهای اجتماعی

یکی از دلایل عمده اقدام افراد به رفتارهای پرخاشگرانه مکرر، فقدان مهارتهای اجتماعی اساسی است.آنان چون راه مکالمه مؤثر را نمی دانند، راه نادرست یا برای اظهار وجود انتخاب می کنند. ناتوانی آنان برای انجام کارهای ساده ای مانند درخواست، مذاکره، شکوه وشکایت غالباٌ موجب ناراحتی دوستان ،آشنایان وبیگانگان می گردد. بارون[۳](۲۰۰۰) اظهار می دارد، اگرندانیم چگونه بازخورد های منفی خودراابراز کنیم، موجب خشم وعصبانیت در دیگران می شویم. تاچ(۱۹۹۹) معتقد است، احتمالاٌ فقدان مهارتهای اجتماعی را توجیه کند(آزرین[۴]،۲۰۰۴).

رابطه خودکنترلی و پرخاشگری

خودکنترلی به معنای کاربرد درست هیجان ها تلقی می شود و اعتقاد بر این است که قدرت تنظیم احساسات، موجب افزایش ظرفیت شخص برای تسکین دادن خود، دور کردن اضطراب ها افسردگی ها یا بی حوصلگی های متداول می شود(مایر و سالووی،۱۹۹۷).انتقال از کنترل توسط عوامل بیرونی(دیگر کنترلی) به سوی عوامل درونی(خودکنترلی) یکی از مهمترین تکالیف رشد فردی محسوب می شود(بروس دونکان پری، به نقل از ایزکیان، ۱۳۸۱). همچنین خودکنترلی فرایند غلبه بر رفتارها، تکانه ها، احساس ها یا علایق خودکار یا درونی است که در غیر این صورت با رفتار هدف مدار تعارض پیدا می کند. بدون خودکنترلی، فرد درگیر رفتارهای خودکار، عادتی و درونی خواهد شد(موراون، گاگن و روزمن[۵]،۲۰۰۸).

خودکنترلی را به عنوان تأخیر خشنودی و از نظر عملیاتی طول زمانی که فرد برای رسیدن به پیامد ارزشمند، ولی دیرآیندتر منتظر می ماند توصیف کرده اند(چاپل و هوپ[۶]،۲۰۰۳)

ارتباط بین تکانشگری و هیجان طلبی، دلالت بر این دارد که از انحرافات شناختی با نقص تحمل تأخیر خشنودی و ناتوانی در نظر گرفتن پیامدهای رفتار مرتبط می باشد که ممکن است زمینه ای را برای عملکرد این خصیصه ایجاد نماید و منجر به برخی از مشکلات خودکنترلی گردد(بولیک[۷]، ۲۰۰۶).

  مدیریت زمان شخصی یا استفاده از زمان شخصی

احتمالا یکی از راههای مقاومت در برابر وسوسه، هدایت توجه و دوری از وسوسه است که برای رسیدن به آن می توان از راهبردهای درونی استفاده کرد. از آنجا که توجه، مولف اصلی در خودگردانی است می توان نتیجه گرفت که کارکرد توجه و خودگردانی، تأثیر متقابل ومؤثری بر یکدیگر دارند. فرد برای افزایش تلاش ذهنی باید دارای توان افزایش مهارت های خودکنترلی باشد(استری هورن[۸]، ۲۰۰۲). بنابراین با آموزش خودکنترلی می توان پرخاشگری را کاهش داد.

تاریخچه ی خودکنترلی

مفهوم خودکنترلی را می توان در آثار فلاسفه ای چون سقراط و ارسطو مشاهده کرد. سقراط از آن به عنوان حس تسلط بر نفس خود به جای بردۀ نفس بودن یاد می کند.همچنین ارسطو مهار زندگی هیجانی را نشانۀ خردومنطق می داند وبیان می کند که اگراحساسات به خوبی به کار گرفته شوند، به تفکر وبقای ما جهت می دهند.اسکینر[۹](۱۹۵۳)، در باب کنترل خویشتن   صحبت می کندومی گوید هنگامی که فردی خودش را کنترل می کند، دسته ای از پاسخها را برمی گزیند، دربارۀ حل مشکلی می اندیشدیا برای افزایش آگاهی خود می کوشد، در تمام این موارد دست به انجام رفتاری می زند. او دقیقاٌ خودش را به همان طریقی کنترل می کندکه فردی رفتار دیگران را از طریق دستکاری متغیرهای محیطی کنترل می نماید(کنفرو فیلیپس[۱۰]۱۹۷۰، به نقل از بوذر جمهری،۱۳۷۷).

مفهوم خود کنترلی که در سال ۱۹۷۴توسط اشنایدر گسترش یافت، به این معنااست که یک شخص درموقعیت خود چقدر انعطاف پذیر یا چقدر پایدار است(کاشال وکوانتس[۱۱]، ۲۰۰۶).

اشنایدر مردم در یک بحث کلی به دودسته تقسیم می کند. افراد با خودکنترلی بالاوافراد با خود کنترلی پایین، که هرکدام ویژگی هایی دارند(کاشال وکوانتس، ۲۰۰۶). برخی از افرادنسبت به موقعیت رایج تنظیم می کنند.این افراد رابا خودکنترلی بالا می نامیم. درمقابل افرادی هستند باخودکنترلی پایین که تمایل دارند فکرواحساس خود را بیان نمایند، بااینکه آن رامتناسب باموقعیت سازماندهی کنند(اشنایدر،۱۹۷۴، به نقل ازصحرائیان، ۱۳۹۰).

کلاسر(۱۹۸۹)، در تبیین نظریۀ کنترل می گوید: نظریه کنترل حاکی از این است که انسانها همیشه به نحوی رفتار می کنند که انتقال از کنترل عوامل بیرونی(دیگرکنترلی)، به سوی عوامل درونی(خود کنترلی)، یکی از مهمترن تکالیف رشد فردی محسوب می شود. خودکنترلی کلید اصلی موفقیت هرفرد در هرزمینه است.

خودکنترلی را مایر وسالووی(۲۰۰۳)، تحت عنوان کاربرد صحیح هیجانها معرفی می نمایدواعتقاد دارند که قدرت تنظیم احساسات موجب افزایش ظرفیت شخص برای تسکین دادن خود، دورکردن اضطرابها، افسردگیها یا بی حوصلگی متداول می شود. افرادی که به لحاظ خود کنترلی ضعیفند، دائماٌ با احساس نا امیدی وافسردگی دست به گریبانند، در حالیکه افراد با مهارت زیاد دراین زمینه، با سرعت بیشتری می توانند ناملایمات را پشت سر گذاشته ومیزان مشخصی از احساسات را با تفکر همراه نموده ومسیر درست اندیشه را بپیمایند (صفری،۱۳۸۷).

خودکنترلی برنامه ای است که توسط آن فرد به طور سیستماتیک مهارتهای تنظیم و راهنمایی رفتار خود به سمت نتایج مثبت مورد انتظار را می آموزد. این مهاتها عبارتند از خود شناسی وتحلیل، خود نگری، تقویت شخصی و خود تنبیهی، خودکنترلی به صورت مؤثر در درمان چاقی، الکلیسم، مصرف دخانیات، افسردگی، درگیری ومطالعه رفتار مورد استفاده قرار گرفته است (دوسارو،۲۰۱۰، لرمن، ادیسون وکوداک،۲۰۰۶).

تقویت وتنبیه خویشتن در نظریه بندورا[۱۲](۱۹۷۱)، رضایت خاطر فرد از عملکرد خود، معادل تقویت وعدم رضایت ازآن،معادل تنبیه خویشتن فرض شده است.جورج کلی(۱۹۹۵)، نیز درکتاب روانشناسی ساختهای شخصی این نظریه را مطرح می کندکه انسان در پی آن است تا محیط خود را پیش بینی وکنترل نماید. کلی پیشنهاد کرده است که هر فرد ساختهایی برای خود تدوین می کندکه از طریق آن رویدادهای جهان را ملاحظه وتفسیر می کند واز این راه می تواند رویدادها را پیش بینی وکنترل کند. در فرضیات آدلر[۱۳]، ریچر[۱۴] وراتر[۱۵] بر عامل بودن وکنترل، شدت واحتمال وقوع اعمال واثرات آن در رفتار تأکید شده است. مفهوم کنترل از دیدگاه آدلر غلبه بر ناتوانی وتفوق طلبی می باشد. وی کوشش برای برتری طلبی را انگیزه  ای جهانی می داند که ناشی از حقارت اولیه وفطری بشر است. ریچر، کنترل وعامل بودن در رفتار را به عنوان مراحلی که منجر به “یادگیری امیدوار بودن” می گردد، نام می گذارد. به عقیده وایزینگر[۱۶](۱۹۸۸)، تدبیر هیجانات به معنی مدیریت هیجانات خود است وشامل توانایی بازیافت هیجانی پس از یک صدمه هیجانی، توانایی برای عمل، ثبات در رفتارها در همه موقعیتها، احساس مسئولیت در کار، انعطاف در برابر تغییرات، استقبال از نظرات جدید می باشد. مدیریت هیجانی به معنای سرکوب هیجانات وجلوگیری از بروز یا ظهور آنها نیست. بلکه چیزی که مورد تأکید است روش ابراز احساسات می باشد. به شکلی که این روش ابراز بتواندهم جریان تفکر را تسهیل کند وهم از انحراف آن جلوگیری کند(به نقل از بوذر جمهری،۱۳۷۷).

خودکنترلی گری

اداره کردن هیجانات با توانایی ما در برخورد مناسب با احساساتمان رابطه دارد. عدم خودآگاهی فرد، نتیجه اش مهارنکردن هیجان هاست که به نتایج ناپسند منجر می شود. برای شروع باید بدانیم که تفکرات و هیجان ها بسیار به هم همبسته اند. به زبانی دیگر، آنگونه که ما اطراف خود را درک می کنیم بر چگونگی احساس ما در مورد آن ها اثر می گذارد. در نتیجه اگر ادراک خود را تغییر دهیم، احساسات ما نیز متناسب با ان تغییر خواهدکرد. تغییر در تفکرواحساس، نتیجه اش تغییردررفتار خواهدشد. کلماتی که در زندگی روزمره خودمان انتخاب می کنیم، تأثیر زیادی براین که چگونه احساس می کنیم دارد. رابطه مستقیمی بین زبانی که به کار می بریم وبرنامه ریزی مغز ما وجود دارد.واژه ها بسیار قدرتمندندونقش بسیارمهمی در ساختن این که ماجه کسانی هستیم بازی می کنند.(مافینی وبهمنی،۲۰۰۸،ترجمه رستگارپور،۱۳۹۰).

ضرورت خویشتنداری

توانایی پاسخگویی به فشار روانی و به سرعت رهایی یافتن از آن، قابلیت ارزشمندی است که در دوران کودکی و پس از آن، برای بچه ها مفید است. این توانایی جنبه ای از هوش هیجانی است که امکان تمرکز بر درس و تحصیل را برای کودکان فراهم می آورد، وچون پاسخگویی هیجانی و خویشتنداری را در ارتباط کودک با سایر کودکان امکانپذیر می سازد، در دوست یابی و تداوم روابط دوستانه نیز مؤثر است. کودکانی که خویشتنداری بالاتری دارند، در درک، توجه و واکنش به نشانه های هیجانی سایر کودکان سرعت عمل بالاتری دارند. همچنین آنها می توانند به هنگام اختلاف و در گیری، واکنش های منفی خود را کنترل کنند(گاتمن،۱۹۹۸٫ترجمه بلوچ،۱۳۸۹).

  اختلالات یادگیری چگونه تشخیص داده می شود ؟

خودکنترلی و رفتارهای تکانشی

خودکنرلی عبارت است از تعارض درون فردی[۱۷]،بین عقل[۱۸] و هوس[۱۹]، بین شناخت[۲۰] و انگیزه[۲۱] و بین برنامه ریزی درونی وعمل کننده درونی[۲۲]؛ در هر زوج غلبۀ مورد اول بر دوم به معنای خودکنترلی بالاست. (راچلین[۲۳]،۱۹۹۵).

خود کنترلی به معنی سرکوب کردن هیجانات واحساسات نیست. برعکس، خودکنترلی به این می پردازد که ما یک انتخاب برای چگونگی ابراز احساساتمان داریم.وچیزی که مورد تأیید است، روش ابراز احساسات است به طوری که جریان تفکر را تسهیل کند. همچنین معتقد است احساس مسئولیت در محیط کارو نوع برخورد با افرادتحت تأثیرخلقیات فردمی باشد وهرچه محتوای فکر در رابطه بامسئولیتی که فرد قبول کرده است خالص تر باشد، احساس مسئولیت بهتر وبیشتری صورت می گیردوافراد درانجام کارهای محوله سهل انگاری نمی کنند(گلمن،۱۹۹۵، ترجمه پارسا،۱۳۸۶).

خودکنترلی یعنی، فرد کنترل رفتارها، احساسات وغرایز خود را با وجود برانگیختن برای شخص، داشته باشد. یک کودک یا نوجوان باخودکنترلی، زمانی را صرف فکر کردن به انتخابها ونتایج احتمالی می کند وسپس بهترین انتخاب را می کند(وینستوک[۲۴]،۲۰۰۹).

خودکنترلی توانایی است که در سالهای اولیه زندگی توسعه می یابد وتأثیر به سزایی بر مهارتهای رفتاری کودک دارد. نظریات خودداری در ادبیات روانشناسی در رابطه با توسعه مهارتهای حرکتی، توجه وشناخت وهمچنین در رابطه با احساسات بحث شده است.توانایی کنترل بیان احساسات به ویژه احساسات منفی در سالهای ابتدایی زندگی توسعه می یابد واز اهمیت خاصی در آشکار کردن رفتار اجتماعی مناسب وانطباقی برخوردار است. علاوه براین، توسعه ناکافی کنترل احساسات (همچنین در برخی موارد کنترل بیش از حد احساسات)می تواند پیش درآمد توسعه آسیب شناسی روانی باشد.همچون حوزه های خودکنترلی، درک توسعه کنترل احساسات بررسی عوامل درونی وبیرونی رامی طلبد(فاکس وکالکینز[۲۵]، ۲۰۰۳، به نقل ازمختاری ۱۳۸۹).

خود کنترلی در بردارندۀغلبه کردن برتمایل غالب به پاسخگویی است. این پدیده معمولاٌ دریافت تکانه های انگیزشی اساسی به منظور کسب لذت یا اجتناب از درد بررسی می شود.(تکانه های قوی که عموما کنترل آن دشوار است). تحقیقات نشان می دهد که عدم توانایی نسبی در کنترل تکانه ها به پرخوری، رفتارهای مشروب خواری، تفکرات ورفتارهای جنسی پرخطر وکاهش پافشاری در وظایف دشوار منجر می شود. خود تأییدی، خودکنترلی را تسهیل می کند واحساس فرد را به کفایت انطباقی واخلاقی خود حفظ می کند. شواهد زیادی نشان می دهد که خودتأییدی تأثیر سازنده ای در شرایط نامناسب (تهدیدکننده)، دارد اما درشرایط خنثی هیچ تأ ثیری ندارد. خودکنترلی معمولا دریافت پاسخهای افراد به تهدیدات برای خود(برای نمونه رویدادها یا ارتباطاتی که تأثیرات نامطلوب برخوردارند)بررسی می شود(ثمایکل و وودهث،۲۰۰۹).

وقتی خودکنترلی را به شکل تأخیر انداختن خشنودی نگاه کنیم، خواهیم دید که بسیاری از مشکلات ریشه در همین نارسایی دارند. برای مثال، در اعتیاد به مواد مخدر، یا اهداف بلند مدت ترک مواد، میل به قمار بازی وفواید ترک دراز مدت آن برای خود فرد وخانواده تداخل می کند. اختلالهای کنترل تکانه نیز برای رسیدن به خشنودی آنی انجام می شوند، اما به زودی منجر به ایجاد پیامدهای منفی می شود. تأخیر در خشنودی، فرایندی رشدی است که با افزایش سن، افزایش می یابد. صرف نظر از متغیر سن، خودکنترلی یا مهارت هدایت توجه  رابطه دارد. احتمالا یکی از راههای مقابله با وسوسه هدایت توجه ودوری از وسوسه است که برای رسیدن به آن می توان از راهبردهای درونی استفاده کرد. ازآنجا که توجه به مؤلفه اصلی در خودگردانی است، می توان نتیجه گرفت که کارکرد توجه وخودگردانی، تأثیر متقابل ومؤثری بریکدیگر دارند. فرد برای افزایش تلاش ذهنی باید دارای توان افزایش مهارتهای خودکنترلی باشد(استری هورن،۲۰۰۲).

همچنین این مفهوم سطح درک افراد از خودشان را بیان می کند، به این معنا که یک منبع درونی کنترل دارند واین منبع درونی کنترل یک عنصر حیاتی در ارتقاء انعطاف پذیری افراد وخصوصاٌ کودکان به شمار می رود(بروکس[۲۶]،۲۰۰۲،استوارت۲،۱۹۹۷). سلیگمن(۱۹۹۵) بیان می کند که احساس کنترل در اوایل زندگی رشد می یابد، همانطور که نوزادان یاد می گیرند که مفاهیم به حرکات ارادی آن وابسته است.به تدریج، انتظاری کلی در کودک شکل می گیرد به خاطر این که می فهمد فعالیتهایش اثرات مهمی بر پیامدهای موقعیتی دارد. در مقابل، درماندگی ز عدم همگرایی واحساس عدم کنترل ناشی می شود. همچنین، سبک اسنادی وسطح خوش بینی فرد در میزان درک افراد ازموقعیت استرس را تأثیر بسزایی دارد.

کنترل بر این عقیده استوار است که تجارب زندگی قابل پیش بینی وکنترل هستند. شخصی که از کنترل بالایی برخوردار است، باور دارد که سرنوشتش در دست خودش است وبه گونه ای رفتار می کند که قادر به نفوذ وتأثیر گذاری بر روی حوادث مختلف زندگی اش باشد. این اشخاص معتقدند که با استفاده از دانش، مهارت وقدرت انتخاب می توان رویدادهای زندگی را پیش بینی وکنترل کرده وبر این اساس در مواجهه با مشکلات بیشتر بر مسئولیت خودشان تأکید می کنند تا دیگران (فلورین وهمکاران،۱۹۹۵).

[۱] Wallace,W.

[۲] Boss

[۳] Baron

[۴] Azereen,E.M.

[۵] Muraven, Gagne and Roseman

[۶] Chappie and Hope

[۷] Bulik

[۸] Strayhorn

[۹] Skinner

[۱۰] Kanfer& Philips

[۱۱] Kaushal,Ritu and T.K.Wantes,Catherine

[۱۲] Bandura,A.

[۱۳] Adler

[۱۴] Richer

[۱۵] Rutter

[۱۶] Vayzinger

[۱۷] Interpersonal confiict

[۱۸] Reason

[۱۹] passion

[۲۰] Cognition

[۲۱] Mtivation

[۲۲] Internal planner& Internal doer

[۲۳] Rachline

[۲۴] Winstok

[۲۵] Fox, N.A., and Calkins, s.d.

[۲۶] Brooks

۲Stewart