هدف ها و انگیزه های مدیریت سود:

کاپلاند (1968) توانایی نسبی در کاهش و یا افزایش سود گزارش شده توسط مدیران را به عنوان دستکاری در حساب ها معرفی میکند. عناوینی مانند (حداکثر کنندگان)، (حداقل کنندگان) و یا (هموار کنندگان)، به طور تلویحی به افرادی گفته میشود که به دستکاری حساب ها اقدام میکنند. البته دستکاری در حسابها، حوزه وسیع تری را نسبت به انچه کاپلاند بدان اشاره کرده بود در بر میگیرد. از جمله نحوه طبقه بندی اقلام درصورت سود و زیان که به دفعات در ادبیات حسابداری مطرح شده است، و یا مورد مرتبط با ترازنامه که البته کمتر بدان اشاره شده است.از سوی دیگر، انگیزه برای دستکاری سود در حساب ها از جمله مواردی است که نیازمند توجه بیشتری است. گاهی مدیران از حساب ها به عنوان ابزاری برای نمایش غیر واقعی حصول اهداف بلند مدت شرکت ویا کاهش مصنوعی ریسک متصور، استفاده میکنند. مدیریت سود در تحقیقات دانشگاهی توجه زیادی را به خود جلب کرده است. ادبیات اولیه در حوزه مدیریت سود به ازمون تاثیر گزینش های حسابداری بر بازار سرمایه پرداخته است و کانون تمرکز اصلی آن، تمایز میان دو فرضیه رقیب بوده است. فرضیه مکانیکی که در ادبیات حسابداری دهه 60میلادی رایج بوده، بیانگر این است که استفاده کنندگان صورت های مالی، منابع اطلاعاتی غیر از گزارش های مالی شرکت ها را مورد استفاده قرار نمیدهند وسرمایه گذاران صرفا بر اساس ارزش های ظاهری منعکس در اطلاعات مالی گزارش شده توسط شرکت ها تصمیمات خود را اتخاذ می کنند. رقیب فرضیه مکانیکی اصطلاحا فرضیه بازار کارا نامیده میشود. فرضیه بازار کارا پارادایم حکم فرما بر تحقیقات حسابداری مالی در دهه 70 میلادی، بیانگر این است که قیمت های بازار تمام اطلاعات در دسترس را به طور کامل منعکس میکند(واتز و زیمرمن،1986). در پاسخ به این سوال که چرا شرکت ها  به تغییرات حسابداری ارایشی متوسل میشوند، واتز و زیمرمن نظریه اثباتی خود را به عنوان بدیلی برای توصیف تغییرات حسابداری ارایشی تدوین کردند. این نظریه انگیزه هایی غیر از انگیزه های مرتبط با بازار سرمایه را برای مدیریت سود توسط شرکت ها مطرح نمود. فرضیه های اصلی مطرح شده توسط واتز و زیمرمن عبارت است از فرضیه طرح پاداش، فرضیه قرارداد بدهی و فرضیه هزینه های سیاسی که در مباحث بعدی به انها پرداخته خواهد شد. تِو و ونگ (1998) بیان میدارند، حسابداری تعهدی حق انتخاب قابل توجهی به مدیران در تعیین سود در دوره های زمانی متفاوت اعطاء میکند. در واقع تحت این نوع از سیستم حسابداری، مدیران کنترل چشم گیری بر زمان تشخیص برخی اقلام از جمله هزینه های تبلیغات و مخارج تحقیق توسعه دارند. از سوی دیگر مدیران در سیستم حسابداری تعهدی، با گزینه های متفاوتی در مورد زمان تشخیص درامد ها نیز روبروهستند، از جمله تشخیص سریعتر درامد از طریق فروش های نسیه، این گونه عملکرد از سوی مدیران در عبارتی ساده به عنوان (مدیریت سود) یاد میشود. دی جورج و همکاران (1999) مدیریت سود را به عنوان نوعی دستکاری مصنوعی سود توسط مدیریت جهت حصول به سطح مورد انتظار سود برای بعضی تصمیمات خاص (از جمله پیش بینی تحلیل گران ویا براورد روند سودهای قبلی برای پیش بینی سودهای اتی) تعریف میکند. به نظر ایشان، درواقع انگیزه اصلی مدیریت سود، مدیریت تصور سرمایه گذاران در مورد واحد تجاری است. برخی عوامل مدیران شرکت ها را در برخورد با مسایل ترغیب نموده تا سود شرکت را هموار نمایند. مدیران این شرکت ها تلاش میکنند که از طریق هموارسازی مصنوعی سود، رشد سود آوری شرکت های تحت مدیریت خود را یکنواخت نشان دهند. یکی دیگر از اهداف مدیریت سود، حفظ اعتبار شرکت است، چون اعتبار شرکت باعث میشود شرکت کارا و پویا به حساب آید. کسب جایگاهی مناسب در میان رقبا و بازار سرمایه باعث میشود سرمایه گذاران و اعتبار دهندگان نسبت به شرکت نظر مساعد تری داشته باشند و شرکت از صرف هزینه های بیشتر در رقابت با سایر شرکت های مشابه بی نیاز شود وبا هزینه های کمتر اعتبار و وام دریافت کند. فرایند هموارسازی سود به مدیریت رده بالا و حسابداری برون سازمانی محدود نمیشود. همچنین فرض بر این است که در مورد مدیریت سطوح پایین و حسابداری درون سازمانی در شکل اختیارات و بودجه هایی که در اختیار مدیریت قرار دارد این اقدام به عمل اید (ریاحی بلکوثی،1381). اسکات (2003) درکتاب تِئوری حسابداری مالی موضوع مدیریت سود را از دو دیدگاه قراردادها و گزارشگری مالی و با تفضیل بیشتری مورد توجه قرار میدهد. بررسی ها و پژوهش های صورت پذیرفته توسط نامبرده منجر به این نتیجه جذاب و شگفت افرین شد که وجود مقدار کمی (مدیریت بر سود) میتواند(خوب و پسندیده) باشد. ممکن است برخی از مدیران از مدیریت بر سود سوء استفاده نمایند. از دیدگاه قراردادها، امکان دارد انها از منظر فرصت طلبی به مدیریت برسود نگاه کنند و در نتیجه به هزینه طرف های دیگر قرارداد در صدد منافع خود برایند. از دیدگاه گزارشگری مالی اما،امکان دارد مدیر بخش عمده ای از دارایی ها را از دفاتر خارج کند و یا به ترکیب های دیگری از سود تاکید نماید. به هر دلیلی این موضوع روشن است که مدیر به سطر آخر صورت سود و زیان توجه زیادی می نماید. با این فرض که مدیر می تواند از میان یک مجموعه از رویه ها (برای مثال اصول پذیرفته شده حسابداری) یک رویه حسابداری انتخاب کند این امر طبیعی است که ما انتظار داشته باشیم او رویه ای را انتخاب خواهد کرد که مطلوبیت مورد انتظار خود و یا ارزش بازار شرکت را به حداکثر برساند. این پدیده را مدیریت بر سود می نامند بعبارت دیگر مدیریت بر سود یعنی اینکه مدیر می تواندرویه ای ازحسابداری را انتخاب نماید که به هدف خاصی دست یابد. هیلی (1985) در مقاله ای که بر پایه تئوری اثباتی حسابداری قرار دارد با عنوان (اثر طرح های پاداشی بر تصمیمات حسابداری) مشاهده می کند که مدیران پیش از اینکه مدیریت بر سود اعمال کند دارای اطلاعات محرمانه در باره سود خالص شرکت هستند از آنجا که طرف های قرار داد که در خارج از سازمان قرار می گیرند (از جمله هیئت مدیره) نمی تواند درباره این عدد(سود خالص) اطلاعات دقیقی به دست می آورند.او پیش بینی می کند که مدیران از دیدگاه فرصت طلبی بر سود خالص اعمال نفوذ نمایند و بدین گونه بر اساس مفاد قرارداد حقوق وپاداش در صدد برآیند میزان پاداشها و جوایز خود را به حداکثر برساند. بر طبق نظر اسکات علاوه بر طرح پاداش مورد نظر هیلی مدیران شرکت را به دلیل های دیگران اقدام به مدیریت سود می نمایند که به صورت گذرا به بررسی آنها می پردازیم.لینک جزییات بیشتر و دانلود این پایان نامه:

تاثیر کیفیت حسابرسی بر مدیریت سود و بازده آتی شرکت های دارای عرضه اولیه در بازار سرمایه ایران