نظریه روانکاوی فروید :

اولین رویکرد به مطالعه رسمی شخصیت، روان کاوی،  انگیزش زیگموند فروید [1]بود که کار خود را در سال های نزدیک به قرن 19 آغاز کرد. روانکاوی بر نیروهای ناهشیار تاکید دارد یعنی امیال جنسی و پرخاشگری بر پایه زیستی و تعارض های اجتناب ناپذیرکودکی به عنوان حکمان شکل دهندگان شخصیت. فروید نیروهای سوق دهنده شخصیت را غرایز عنوان کرد که عناصر اصلی شخصیت هستند یعنی نیروهای برانگیزاننده ای که رفتار را سوق می دهد و جهت را تعیین می کند (بتلهایم [2]، 1984؛ به نقل از عباسی وهمکاران،389).

به عقیده فروید آن چه سبب فعالیت رهپایی انسان می شود، انرژی کلی حیاتی است که از دو بخش سازنده و مخرب تشکیل می شود بخش سازنده، همان غرایز زندگی است که در خدمت انگیزه صیانت ذات بوده و می‌کوشد زندگی را حفظ کند. در نظریه فروید این انگیزه به شکل لیبید و یا نیروی حیاتی تجسم می یابد. در مقابل این نیرو، غریزه مرگ قرار دارد، که همواره سعی دارد ما را به سوی مرگ سوق دهدد این انگیزه شخص را به سوی خودآزاری، خودکشی در رفتارهای پرخاشگرانه سوق می دهد(کریمی، 1383).

از نظر فروید ساختار شخصیت انسان بر سه وجه است.

الف) نهاد[3]: نهاد مرکب از غرایز، تمایلات و خواسته های شخص است. اصرار نهاد بر ارضای بدون قید و شرط این غرایز و تمایلات است به عبارت دیگر تابع اصل لذت است. انسان نهاد را به هنگام تولد با خود به دنیا می‌آورد و در تمام طول زندگی نیز آن را به همراه دارد. نهاد همیشه منبع شر و بدی نیست بلکه نهاد است که ما را به رفع نیازهایی مانند گرسنگی،تشنگی، گریز از خطرات و نظایر آن ها را بر می انگیزاند و فعالیت وا می دارد نهاد غالبا با من و من برتر در تعامل است و عمدتا تحت کنترل آن ها قرار دارد لیبیدو یا نیروی حیاتی نیز در نهاد تجسم می یابد (کریمی،1383).

ب) من یا خود[4] : من از اصل واقعیت پیروی می کند، من سعی می کند عمل را به تاخیر اندازد تا فرصتی برای درک درست واقعیت به وجود آید فروید تایید داشت اگر چه کارکردهای من تا حدی مستقل از نهاد است اما من تمام انرژی خود را از نهاد می گیرد ( کرین 1934[5]، ترجمه خوی نژاد و رجایی 1389).

ج ) من برتر یا فراخود[6] : فروید معتقد است که من برتر از نهاد تشکیل شده است یک بخش آن وجدان است وجدان بخش انتقاد کننده من و تنبیه گر من برتر است بخش دیگر آن من ایده آل نامیده می شود و شامل خواسته های مثبت می باشد (کریمی 1932، ترجمه خوی نژاد و رجایی 1389).

فروید معتقد بود هریک از اعمال آدمی علتی دارد که ریشه آن را باید در یک انگیزه ناهشیار جستجو کرد و نه در دلیل معقولی که خود شخص ارائه می دهد او به طور کلی دیدگاهی منفی درباره طبیعت انسان داشت و معتقد بود آدمی را سایت های اساسی عمدتا جنسی و پرخاشگری، هدایت می کنند و آدمی مدام با جامعه ای که بر مهار این تکانه ها تاکید دارد در ستیز است( اتکینسون[7]، 1971، ترجمع راهنی، 1382).

نظریه اریک اریکسون مراحل روانی اجتماعی اریکسون[8] : اریکسون رشد شخصیت را به هشت مرحله روانی و اجتماعی تقسیم کرد. چهار مرحله اول شبیه مراحل دهانی، مقعدی، آلتی و نهفتگی فروید هستند. تفاوت عمده بین نظریه های آن ها بر این است که اریکسون ویژ گی های روانی و اجتماعی تاکید کرد در حالی که فروید بر عوامل زیستی تاکید داشت. اریکسون معتقد بود که فرآیند رشد تحت تاثیر چیزی که وی آن را اصل اپی ژنتیک می نامید قرار دارد. منظور او از این اصطلاح این بود که نیروهای ارثی تعیین کننده مراحل رشد هستند. هر رویارویی ما با محیط بحران نامیده می شود بحران ما را ملزم می دارد انرژی غریزی خود را مطابق با نیازهای هر مرحله از چرخه زندگی متمرکز کنیم. هر مرحله رشد، بحران یا نقطه عطف خود را دارد که تغییراتی در رفتار و شخصیت ما ایجاب می کند، ما به این بحران با یکی از دو روش پاسخ می دهیم : روش ناسازگار او (منفی) یا روش سازگارانه (مثبت). فقط در صورتی که هر تعارضی را حل کرده باشیم شخصیت می تواند به تعالی و رشد خود  ادامه دهد. اریکسون همچنین اظهار داشت، هریک از هشت مرحله روانی – اجتماعی فرصتی را برای پرورش دادن نیروهای بنیادی فراهمی می کند. این نیرها زمانی نمایان می شوند که بحران به طور رضایت بخشی حل شده باشد. او معتقد بود نیروهای بنیادی وابسته به هم هستند و تا وقتی که نیروهای مربوط به مرحله قبلی تثبیت نشده باشد نیروی جدید نمی تواند رشد کند (شولتر[9] 2003، ترجمه سید محمدی، 1386).

[1] Sigmund freud

[2] Bettelheim

[3] ID

[4] Ego

[5] Crian

[6] Superego

[7] Etkinson

[8] erikson

[9] Sholtez

لينک جزييات بيشتر و دانلود اين پايان نامه:

رابطه پنج عامل بزرگ شخصیت با حل تعارض و سازگاری زناشویی